Thursday, May 22, 2008

دوازده تز پیرامون تغییر جهان بدون تصرف قدرت




1- نفی، نقطه آغاز حرکت است.
با فریاد آغاز می­کنیم نه با کلمه. در مبارزه علیه سرمایه­داری که زندگی بشریت را به نابودی کشانده است با وحشت، اندوه و خشم فریاد برمی­آوریم، نافرمانی می­کنیم و "نه" می­گوییم.
لازمه همراهی اندیشه با این فریاد، خصلت منفی آن­ست. می­خواهیم جهان را نفی کنیم نه درک. هدف نظریه­پردازی عبارت­ست از مفهوم­سازی منفی از جهان، البته فعالیت نظری نه چنان امری گسسته از عمل اجتماعی، بلکه هم­چون لحظه­ای از آن؛ پاره­ای از مبارزه برای تغییر جهان و تبدیل آن به مکانی در خور شأن انسان­ها برای زندگی.
اما چنین امری چگونه رخ می­نماید؟ آیا می­توانیم با اندیشه دگرگونی جهان[حرکت خود را] آغاز کنیم؟

2- جهانی در خور شأن انسان را نمی­توان از طریق دولت ایجاد کرد.
در قرن گذشته تلاش­های اصلی بشر در راه ایجاد جهانی در خور شأن انسان پیرامون دولت و تصرف قدرت دولتی متمرکز بود. کشمش­های اصلی (بین "اصلاح­طلبان" و "انقلابیان" ) بر سر چگونگی تصرف قدرت دولتی (چه از طریق پارلمان یا ابزارهای فراپارلمانی) استوار بود. تاریخ قرن بیستم نشان­دهنده­ی آن­ست که چگونگی تصرف قدرت دولتی اهمیت چندانی ندارد. در تمامی نمونه­های پیروز، قدرت دولتی نتوانست به دگرگونی­هایی بیانجامد که رزمندگان به آن امید بسته بودند. نه دولت­های اصلاح­طلب و نه انقلابی هیچ­کدام نتوانسته­اند دگرگونی­های بنیادی در جهان به وجود آورند.
متهم کردن همه رهبران این جنبش­ها به "خیانت" کار آسانی است. اما این خیانت­ها نشان می­دهند که شکست دولت­های رادیکال، سوسیالیست یا کمونیست ریشه­ی عمیق­تری دارد. دلیل این­که از دولت نمی­توان هم­چون عامل دگرگونی­های اساسی استفاده کرد این­ست که دولت خود شکلی از مناسبات اجتماعی است که به طور کلی در روابط اجتماعی سرمایه­داری ریشه دارد. محتوای سیاست­های دولت هر چه باشد، وجود آن به مثابه بخشی جدا از جامعه به معنای آن­ست که در فرآیند دور کردن مردم از امر نظارت بر زندگی خود فعالانه شرکت دارد. کارکرد سرمایه­داری در یک کلام چنین است:
جدا کردن مردم از کنش خود، و سیاست معطوف به دولت، به ناگزیر در چارچوب خود، همان روند جداسازی را بازتولید می­کند، جدا کردن رهبران از توده­ها، فعالیت جدی سیاسی[عمومی] را از فعالیت فردی کم اهمیت جدا می­کند. سیاست معطوف به دولت نه عامل دگرگونی­های اساسی، بلکه به تبعیت فزآینده مخالفان از منطق سرمایه­داری می­انجامد.
حالا می­دانیم که ایده دگرگونی جهان از طریق دولت، توهمی بیش نبوده است. بخت و اقبال با ماست که پایان این توهم را تجربه می­کنیم.

3- امروزه تنها راه ایجاد دگرگونی­های اساسی در جامعه را نه تصرف قدرت، بلکه در انحلال آن باید جست­جو کرد.
امروزه ضرورت انقلاب از هر زمان دیگری بیش­تر درک می­شود، چرا که وحشت ناشی از سازمان­دهی سرمایه­دارانه جامعه به مراتب وسیع­تر می­شود. این­که تصرف قدرت دولتی از طریق انقلاب یک توهم بوده است، به معنی آن نیست که باید از مساله انقلاب دست شٌست. باید در قالب­های دیگری به انقلاب اندیشید، یعنی نه در قالب تصرف قدرت بلکه در شکل انحلال آن.

4- مبارزه در راه انحلال قدرت عبارت­ست از مبارزه برای رهایی قدرت معطوف به کنش از زیر قدرت سلطه­گر.
اندیشه دگرگونی جامعه حتی بدون تصرف قدرت، مستلزم این­ست که بین قدرت معطوف به کنش و اعمال قدرت بر [دیگران] تمایز قایل شویم.
هر تلاشی برای دگرگونی جامعه در برگیرنده کنش یا فعالیتی است. کنش به نوبه خود به معنی آن­ست که ما توان کنش، و از قدرت تحقق آن برخورداریم. غالبا "قدرت" را در این معنی به مثابه امری مفید به کار می­بریم، مانند زمانی­که فعالیت متحدی را با دیگر افراد (مثل شرکت در یک تظاهرات یا حتی سازمان­دهی یک سمینار مفید) انجام می­دهیم که موجب می­شود احساس کنیم که "قدرت" داریم. قدرت در این معنی ریشه در کنش دارد: قدرتی معطوف به عمل.
قدرت معطوف به عمل همواره قدرتی اجتماعی و بخشی از جریان اجتماعی کنش است. کنش دیگران نیز، توانایی عمل کردن را در ما به وجود می­آورد و این هم به نوبه خود شرایط کنش آتی دیگران را فراهم می­سازد.
تصور کنشی بدون پیوند با کنش دیگران، در گذشته، حال یا آینده، چه در شکل هماهنگ و چه در شکل ناهماهنگ آن غیرممکن است.

5- زمانی­که در کنش وقفه ایجاد شود قدرت معطوف به کنش به اعمال قدرت بر [دیگران] تبدیل می­شود.
تبدیل قدرت در مقام کنش به اعمال "قدرت بر" [دیگران] اشاره بر وقفه در جریان اجتماعی کنش دارد.
آنان­که بر [دیگران] قدرت اعمال می­کنند، حاصل کار دیگران را از کنش آن­ها جدا می­سازند و آن­را تحت تملک خود در می­آورند. تصاحب حاصل کار دیگران در عین حال، تصاحب ابزار کنش نیز هست و این امر به قدرتمندان امکان می­دهد کنش دیگران را کنترل کنند. بدین ترتیب سوژه­های [کار] (انسان­ها به مثابه افراد فعال) از حاصل کار خود، از ابزار کنش و از خود کنش جدا می­شوند. در نتیجه آن­ها به مثابه سوژه­های [کار] از خود نیز جدا می­شوند. این جدایی اساس آن جامعه­ای است که در آن برخی اشخاص بر دیگران سلطه دارند. این روند اما در سرمایه­داری به اوج خود می­رسد.
جریان اجتماعی کنش با وقفه روبه­رو می­شود و قدرت معطف به کنش به اعمال قدرت بر [دیگران] تبدیل می­شود. آن­ها که کنش دیگران را کنترل می­کنند حالا دیگر به تنها سوژه­های اهل عمل جامعه و آنان­که کنش­شان را دیگران کنترل می­کنند به افراد فراموش شده و بی چهره و بی­صدا تبدیل می­شوند. قدرت انجام [کار] دیگر بخشی از جریان اجتماعی نیست بلکه تنها در شکل قدرت فردی وجود دارد.
برای اکثریت مردم قدرت انجام امور به ضد خود تبدیل می­شود. به ناتوانی یا حداکثر به سطحی از قدرت برای انجام کارهایی که دیگران تصمیم آن­را اخذ کرده­اند. برای قدرتمندان، اعمال قدرت، به سلطه بر دیگران تغییر شکل پیدا می­کند. به این­که به دیگران بگویند چه انجام دهند و از این رو کنش دیگران را به خود وابسته می­سازند.
در جامعه امروزی قدرت معطوف به کنش در شکل نفی خود وجود دارد، در شکل اعمال قدرت بر [دیگران]، قدرت معطوف به کنش به شیوه انکار خود وجود دارد. این به معنی آن نیست که وجود قدرت معطوف به کنش پایان می­گیرد، برعکس به مثابه امری انکار شده و در تنش ستیزه­جویانه با شکل هستی خود به مثابه اعمال سلطه بر [دیگران] وجود دارد.

6- وقفه در جریان کنش عبارت­ست از وقفه در همه جنبه­های جامعه و در همه جنبه­های زندگی خود.
جدا شدن حاصل کار از کنش و از سوژه­های [کار] به معنی آن­ست که مردم با یک­دیگر نه هم­چون سوژه­های [کار] بلکه به مثابه دارندگان (یا نادارندگان) حاصل کار رابطه دارند (که حالا دیگر ابژه جدا از کنش به شمار می­رود). مناسبات بین مردم در شکل مناسبات بین اشیاء مطرح ­اند.
در ادبیات به این جدا شدن سوژه­های [کار] از کنش و بنابراین از خویشتنِ خود با اصطلاحاتی چون از خود بیگانگی (مارکس جوان)، بت­واره­پرستی (مارکس سالمند) شیی­شدگی (لوکاچ)، انضباط (فوکو) یا تعیین هویت (آدورنو) نام برده می­شود. از این اصطلاحات مشخص می­شود که اعمال قدرت بر [دیگران] را نباید امری بیرونی نسبت به خود بدانیم بلکه در همه جنبه­های هستی ما حضور دارد. همه این اصطلاحات به بسته شدن فضای حیاتی ما اشاره دارد، به مانعی در راه جریان اجتماعی کنش و به سدی در مقابل امکاناتی که می­توانیم در اختیار داشته باشیم.
کنش به هستی تبدیل می­شود؛ این است جان­مایه سلطه بر [دیگران]. در عین حال کنش، به معنی آن­ست که ما هم هستیم و هم نیستیم، وقفه در کنش به معنی جدا کردن "ما نیستیم" از کنش است. ما اگر "ما هستیم" باقی می­مانیم و تعیین هویت می­شویم. "ما نیستیم" اما فراموش می­شود یا با آن هم­چون رویای محض برخورد می­شود. امکانات از ما گرفته می­شود و زمان همگن می­شود. حالا آینده بسط و گسترشِ حال است و گذشته تدارکِ حال. هر کنش و هر جنبشی در محدوده­ی خود باقی می­ماند. رویای دنیایی در خور بشریت زیبا است، اما این خود تنها و تنها یک رویاست؛ مسایل ازین قرارند: قانون اعمال قدرت بر [دیگران] عبارت­ست از: "امور ازین قرارند"، قانون تعیین هویت.

7- ما در وقفه­ی کنش خود و ایجاد تابعیت آن مشارکت داریم.
ما هم­چون سوژه­های [کار] جدا شده از کنش خویش بندگی خود را بازتولید می­کنیم. به عنوان کارگر سرمایه­ای را تولید می­کنیم که ما را به تبعیت وا می­آورد. به مثابه استاد دانشگاه فعالانه در تعیین هویت جامع و تبدیل کنش به هستی، شرکت می­جوئیم.
زمانی­که به تعریف، طبقه­بندی یا تعیین کمّی می­پردازیم یا زمانی­که بر این باور ایم که هدف علم عبارت­ست از درک جامعه آن­گونه که هست یا زمانی­که تظاهر می­کنیم جامعه را به گونه­ی معینی بررسی می­کنیم، توگویی جامعه ابژه است مجزا از ما، در این صورت در نفی کنش (خود)، در جدا کردن ذهن از عین و جدا کردن سوژه های [کار] از حاصل کار به طور فعالانه شرکت داریم.

8- تناسبی بین قدرت معطوف به کنش و اعمال قدرت بر [دیگران] وجود ندارد.
اعمال قدرت بر [دیگران] به معنی وقفه در کنش و نفی آن­ست. اعمال قدرت بر [دیگران] عبارت­ست از نفی فعال و مداوم جریان اجتماعی کنش، یعنی ما با کنش اجتماعی­مان خود را تثبیت می­کنیم. این اندیشه که قدرت هم­چون عامل، یا به عنوان اهرمی برای تصرف قدرت بر [دیگران] می­تواند به رهایی منتهی شود، اندیشه­ای پوچ و نامعقول است.
قدرت انجام [کار] امری اجتماعی است و عبارت­ست از ایجاد "ما" و شناخت متقابل­شان و منزلت انسانی.
جنبش معطوف به کنش علیه اعمال قدرت بر [دیگران] را نباید قدرتی در مقابل آن فهمید (اصطلاحی که نشان­دهنده تناسبی بین قدرت و قدرت مقابل است) بلکه باید آن­را ضد قدرت به شمار آورد. (اصطلاحی که از نظر من، نشان­دهنده بی تناسبی کامل بین قدرت و مبارزات ماست.)

9- اعمال قدرت بر [دیگران] ظاهرا بر ما چنان تاثیر عمیقی برجا می­گذارد که به نظر می­رسد که تنها راه­حل، دخالت نیرویی بیرون از محدوده­ی توان ما لازم است. این اما به هیچ­وجه راه­حل نیست.
رسیدن به نتایج بسیار بدبینانه در خصوص جامعه امروزین کار دشواری نیست. بی­عدالتی و خشونت و استثمار بیداد می­کند و ظاهرا راه برون رفتی در کار نیست. اعمال قدرت بر [دیگران] ظاهرا بر همه جنبه­های زندگی ما آن­چنان تاثیر عمیقی دارد که تصور "توده­های انقلابی" دشوار است تصوری که زمانی در رویای­مان وجود داشت. در گذشته تاثیر عمیق سلطه­ی سرمایه­داری، بسیاری را بر آن داشت که راه حل مسائل را در چارچوب رهبری حزب پیشاهنگ جستجو کنند، اما این دیگر ثابت شده است که این تدبیر به هیچ­وجه مناسب نیست چرا که صرفا شکلی از قدرت را با شکل دیگری از آن جایگزین می­کند.
ساده­ترین پاسخ عبارت­ست از توهم­زدایی بدبینانه. فریاد خشم آغازین علیه مصیبت های سرمایه­داری کنار گذاشته نشده بلکه یاد می­گیریم که چگونه با آن سازگار شویم. ما به حامیان سرمایه­داری تبدیل نمی­شویم بلکه می­پذیریم که کاری علیه آن نمی­توان انجام داد. توهم­زدایی عبارت­ست از در غلطیدن به تعیین هویت، پذیرش این­که آن­چه هست، همان چیزی­ست که باید باشد و بنابراین معنی آن مشارکت فعال در جدا کردن کنش از حاصل کار است.

10- تنها راه در هم شکستن مدار ظاهرا بسته قدرت، فهمیدن این امر است که تحول قدرت معطوف به کنش به اعمال قدرت بر [دیگران] روندی است که ضرورتا بر وجود ضد آن نیز دلالت دارد: بت­واره­پرستی دال بر وجود ضد بت­واره­پرستی است.


بیش­تر بحث­های مربوط به از خودبیگانگی (بت­واره پرستی، شیی- انگاری، انضباط، تعیین هویت و امثال آن) چنین اند که گویی از خودبیگانگی امری تحقق یافته است. در این بحث­ها با شکل­های مناسبات اجتماعی سرمایه­داری به گونه­ایی برخورد می­شود که گویی از آغاز سرمایه­داری به وجود آمده­اند و تا جایگزینی سرمایه­داری با نحوه سازمانیابی اجتماعی دیگری ادامه خواهند یافت. به بیان دیگر، وجود، از ساختار جدا می­شود: ساختار و پایه­های سرمایه­داری در دوره تاریخی قبل گذاشته می­شود و فرض بر این است که وجود کنونی آن تثبیت شده است. چنین نظری فقط می­تواند بدبینی عمیقی را در پی داشته باشد.
اما اگر جدایی کنش از حاصل کار را نه امر تکامل یافته بلکه یک روند در نظر بگیریم در آن­صورت جهان آغاز می­کند که تغییر یابد. این حقیقت که ما درباره از خود بیگانگی بحث می­کنیم معنی­ آن این است که از خودبیگانگی نمی­تواند امری فراگیر باشد. اگر جدایی، از خود بیگانگی (و غیره) را یک فرآیند بدانیم در آن­صورت این امر اشاره بر آن دارد که جریان آن از پیش تعیین نشده است و تحول قدرت معطوف به کنش به اعمال قدرت بر [دیگران] مساله­ای­ست همواره حل نشده و همیشه مطرح باقی می­ماند. یک فرآیند دال بر شدن دارد، دال بر این­که آن­چه در فرآیند (از خود بیگانگی) هم هست و هم نیست. بنابراین، از خود بیگانگی دال بر وجودِ ضد از خود بیگانگی است. اعمال قدرت بر [دیگران] دال بر وجودِ ضد قدرت معطوف به کنش است یا به بیان دیگر، دال بر حرکتی است در راه رهائی قدرت معطوف به کنش.
آن­چه در شکل نفی خود، در شکل وجودی انکار شده موجود است، در واقعیت علی­رغم نفی خود، به مثابه نفی فرآیند نفی خود وجود دارد. سرمایه­داری بر انکار قدرت معطوف به کنش، انکار انسانیت، انکار خلاقیت و کرامت انسانی بنیان گذاشته شده است. این به معنی آن نیست که انسانیت، خلاقیت و کرامت انسانی وجود ندارد. همان­طور که زاپاتیست­ها نشان داده­اند، کرامت انسانی علی­رغم نفی آن وجود دارد. کرامت انسانی هستی مستقل خود را ندارد، اما در تنها شکلی که در این جامعه می­تواند وجود داشته باشد یعنی به شکل مبارزه علیه نفی خود وجود دارد. قدرت انجام [کار] هم وجود دارد: نه به شکل جزیره­ای در دریای اعمال قدرت بر [دیگران] بلکه در تنها شکلی که می­تواند وجود داشته باشد یعنی به شکل مبارزه علیه نفی خود. آزادی هم وجود دارد، نه به شکلی که لیبرال­ها آن­را ارائه می­کنند، یعنی به شکل امری مستقل از تضادهای اجتماعی، بلکه به تنها شکلی که می­تواند در جامعه­ای وجود داشته باشد که مشخصه آن مناسبات سلطه­گری است، به شکل مبارزه علیه خود سلطه­گری.
وجود واقعی مادی آن­چه به شکل نفی خود وجود دارد شالوده­ی امیدواری است.

11- امکان تغییر اساسی جامعه به نیروی مادی­ایی بستگی دارد که در شکل موجودی انکار شده وجود دارد.
نیروی مادی محرومان (انکارشدگان) را به چند طریق می­توان مشاهده کرد
.
نخست در مبارزات بی­شماری که نه سلطه بر دیگران بلکه صرفا در دفاع از قدرت خود در انجام [کار]، دفاع از مقاومت علیه سلطه­گری را دنبال می­کنند. این مبارزات و مقاومت­ها شکل­های بسیار متفاوتی به خود می­گیرند، مثلا از شورش آشکار تا مبارزه جهت نظارت بر روند کار یا دفاع از آن و یا نظارت بر فرآیندهای بهداشت و آموزش تا دفاعیات پراکنده­تر و اغلب آرام (کودکان و زنان) از کرامت انسانی در محدوده خانه.
مبارزه در راه کرامت انسانی را نیز به شکل­های گوناگونی که آشکارا سیاسی نیست، چه در ادبیات، موسیقی و داستان پریان شاهدیم، یعنی آن­چه جامعه کنونی منکر آن­ست. مبارزه علیه جور و ستم همه جا دیده می­شود زیرا در عینیت هستی ما به مثابه موجودات انسانی بی­تردید وجود دارد.
دوم این­که نیروی محرومان را در آن­چه که اعمال قدرت بر [دیگران] آن­را نفی کرده شاهد ایم و در عین حال که به آن وابسته است. کسانی­که قدرت کنش آن­ها در ظرفیت فرمان دادن به دیگران نهفته است، هستی­ آن­ها همیشه به کنش دیگران وابسته است. کل تاریخ سلطه­گری اما عبارت­ست از مبارزه قدرتمندان برای رهایی خود، از وابستگی به محرومان. تحول از فئودالیسم به سرمایه­داری را باید در پرتو این اصل دید نه به مثابه مبارزه رعایا برای رهایی خود از قید و بند اربابان، بلکه به مثابه مبارزه اربابان برای نجات خود از رعایا که از طریق تبدیل قدرت خود به پول و به این ترتیب به سرمایه صورت می­گیرد. همین رهیافت به آزادی از قید کارگران در عرضه ماشین آلات یا تبدیل سرمایه مولد، در مقیاس کلان به سرمایه پولی آشکار می­شود که در سرمایه­داری معاصر از نقش مهمی برخوردار است. در هر یک از این موارد فرار قدرتمندان از سوژه های [کار] بیهوده است. راه فراری برای اعمال قدرت بر [دیگران] جز دگرگونی در قدرت معطوف به کنش وجود ندارد. قدرتمندان راه فراری از وابستگی به محرومان ندارند.
سوم این­که وابستگی مذکور در بی ثباتی قدرتمندان و گرایش سرمایه به بحران آشکار می­شود. فرار سرمایه از نیروی کار، جایگزینی آن با ماشین آلات و تبدیل آن به پول به وابستگی نهائی خود به نیروی کار (یعنی به وابستگی آن به ظرفیت تبدیل کنش انسانی به کار انتزاعی ارزش­زا) می­رسد. آن­چه در زمان بحران شاهد ایم همان نیروئی است که سرمایه انکار می­کند، قدرت انجام [کار] به طور مشخص، قدرتی است مستقل و غیر وابسته.

12- انقلاب فوریت دارد، اما قطعی نیست؛ انقلاب پرسش است نه پاسخ.
نظریه­ها­ی سنتی مارکسیستی قطعیت انقلاب را پی­گیری می­کردند. بحث آن­ها این بود که تکامل تاریخ به ناچار به ایجاد جامعه­ایی کمونیستی منتهی می­شود. این قضیه اساسا غلط فهمیده شده است، زیرا پیرامون ایجاد جامعه خودگردان با قطعیت نمی­توان چیزی گفت. قطعیت فقط در سلطه­گری است. قطعیت را می­توان در هم­گون سازی زمان، توقف کنش و تبدیل آن به وجود پیدا کرد. خودگردانی در ذات خود غیر قطعی و نامعلوم است. با زوال نظریه­های قطعی و کهنه شده به مثابه امری در خدمت رهایی باید استقبال کرد. به همین دلیل انقلاب را نباید پاسخ دانست بلکه باید آن را هم­چون پرسش در نظر آورد، تجسسی که در راستای کرامت انسانی است. از این رو گام بر می­داریم و جستجو می­کنیم.


جان هالووي

یادداشت:

این تزها را در کتابم "تغییر جهان بدون تصرف قدرت" چاپ پلوتو، لندن 2002 بسیار مفصل بحث کرده­ام.

No comments:

 
[Valid RSS]